تبليغاتX
خاطرات 3 ملوسک

خاطرات 3 ملوسک

ديدار يك ساعت و نيم من و همي!!!

                                                       بانام و ياد او

سلام جيگملاااااا

چطورين؟!؟!

مارو نبينيد خوشحاليد؟!؟!؟!

بلاخره من و هميلا موفق شديم بعد از 5ماه همو ببينيم!!!!

پنج شنبه هفته پيش بود.

از اونجايي كه من كارمند شدمو وقتي واسه اومدن به اينجا ندارمو هميلا هم كه كامپ نداره با تاخير اومدم شما ببخشيد به بزرگيتون

چون ما سمنان عروسي دعوت بوديم و همي جون هم ميخواست بره سري به دانشگاه بزنه ما تصميم گرفتيم كه يه ديدار يكي دو ساعته كوتاه اما پرباري باهم داشته باشيم...

صبح به همي اس دادم كه هروقت رسيدي بهم بخبر كه يجايي باهم قرار بذاريم تا بعد مدتها همو ببينيم

و ما توي ايستگاه اتوبوس باهم قرار گذاشتيم.

هر دو از ديدن هم خشكمون زده بود.

چون هم اون كلي تغيير كرده بود هم من..

فك كنيد بعد از 5ماااااااااااااااااه!!!!!!!!!!!

هي واي من!!!!

بعد از كلي ماچ و روبوسي پياده راهي دانشگاه شديم..

واااااااي خداي من دانشگاهم تو اين مدت كلي تغييرات داده بود

درب ورودي جديد طوري كه بقول همي از يه قسمت وردد پسمرا و دخمرا رو جدا كردن بعدش كه ميرن داخل حياط دوباره با هم قاطي ميشن..

ماكه فلسفش و نفهميديم شما فهميدين بماهم بگيد؟!؟!؟!

خلاصه مارفتيم داخل حياط از اونجايي كه من با تريپ عروسي رفته بودم سمنان(حالا نه به اون خفني كه شما ميفكريد) و ازاونجايي كه دانشگاه ماهم ادم شده و واسه خودش اداب و رسومس يافته از همون جلوي راهرو ما نتونستيم جلوتر بريم..

گپ كلام..همي رفت برنامه كلاسي رو ديدو من هم داخل حياط منتظر او نشستم.

بعد همي مارو چسبيد كه بايد شيريني كارمند شدنت رو بدي(بقول داييم كاربند)

ماهم گفتيم بريم پاتوق هميشگي و رفتيم.

اونجا هم تغييراتي كرده بود طوري كه پسمر توت فرنگي با سردي باما برخورد كرد!!

اه اه تازه كيفيت ذرت مكزيكيشم پايين اومده بود.!!!

پسره.....بيخيال

بعدش همي جون چون ديرش شده بود بايد ميرفت تا به اتوبوس برسه دخي عمم اومد دنبالمون تا هميلا رو برسونيم ترمينال..

اي دل غافل كه دوباره همي به اتوبوس نرسيدو اتوبوسش رفته بود...

همي مجبور شد كه با شخصي بره كه نيدونم چقد هزينش شده بود ولي همي خيلي عصباني شده بود از تورم كرايه هاي داخل شهر و بيرون شهر..

هي واي بر مردمان اين شهر..!!

خلاصه اين بود ديدار يك ساعت ونيم من و همي جون

مادرهر شرايط و زماني باشم ولي دركنار هم باشيم بهمون خوش ميگذره..

اميدوارم به شما هم خوش بگذره.

باي باي تا نيدونم كي!؟!؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/28ساعت 1:48 PM  توسط رامینا  | 

چارلي چاپلين

چارلي چاپلين مي گويد آموخته ام که ...


 با پول مي شود  خانه خريد ولي آشيانه نه،

رختخواب خريد ولي خواب نه،

ساعت خريد ولي زمان نه،

مي توان مقام خريد ولي احترام نه،

مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،

دارو خريد ولي سلامتي نه،

خانه خريد ولي زندگي نه

مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.



آموخته ام که...


تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي ست که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

 مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ، همه ما حتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

 گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهایش نزدیکتر میشویم سریعتر حرکت میکند 

پول شخصيت نمي خرد

تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

 خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

 چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

 اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

 وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

 هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/06ساعت 5:52 PM  توسط همیلا  | 

و اینک چگونگی آشنای رامین و آنی

سلام بچه ها

چطور مطورید ؟

وااااااااااااااای چقدر شیون کردید در نبود ما

آخی ... نازین ... دلتون واسمون تنگ شده بود ؟

خب از این به بعد سعی میشه که به روز بشه ... آخه رامین خودش اینجا رو بیخیال شد - منم که به کامپیوتر دسترسی نداشتم ... آنی هم که رفته خونه شوهرgirl_blum2.gif

یک جورایی همه پراکنده شدیم و خاطراتمون ته کشیده

هم رو هم که نمیبینیم خاطره سازی کنیم

رامین قرار بود خرداد بیاد خونه مون نیامد

تیر قرار بود بیاد نیامد

تو ماه رمضون نیامد

بعد ماه رمضون نیامد

الان که رفته ددر و عروسی و خوش گذرونی - نمیاد

آنی هم که از خونه ش تکون نمیخوره و نمیاد پیشم

همینه که انگیزه نداریم

اما از اونجایی که من هنوز یک کمی باحال تر از اون دو تام آمدم تا پستی چند بذارم و برم

هر چند منم این روزا اوضاعم زیاد خوب نیست و 23 ساعت و 59 دقیقه رو از 24 ساعت گریه میکنم

بگذریم

کلی تفکرات کردم که چه خاطره براتون بذارم که هم توش من باشم و هم رامین و هم آنی

و آخر به این نتیجه رسیدم که چرا اولین دیدار این دو نو گل پلاسیده رو براتون نگم ؟

در آشنایی این دو غنچه پر پر من نقش بسیار بسیار بسیار بسیار پررنگ و بسزایی داشتم

میپرسید چطوری ؟ خب براتون میگم

آخه اگه من نبودم که اینا هم رو نمیدیدن که هیچ ... نمیدونستن وجود خارجی دارن

میدونید که من و آنی توی دبیرستان و من و رامین تو قطار پر ماجرا و مفرح دوست شدیم ( در صورتی که نمیدونید زحمت بکشید به پستهای اولیه ما سری بزنید ... به مشروح نوشته شده ... تنبلی هم نکنید )

وقتی من و رامین با هم دوست شدیم ... خیلی زود محرم از راه رسید و من اولین نمک گیری رو در خاندان این سید بزرگوار شدیم

خب معلومه چطوری ... طی عملیاتی تلپ خونه مامان بزرگ رامین شدیم که خرج میداد

کی ؟ من و آنی

وای جاتون خالی عجب غذای تیمیسی خوردیم ... من به شخصه دو بشقاب خوردم

آنی تا به اون روز رامین جان جان ما رو ندیده بود و اونجا به هم معرفی شدن و ماچ و بوسه و پذیرایی و ... شدیم

من و آنی رفتیم تو حیاط و در هوای آزاد و بین یک عالم آدم غریب - اعم از آشناهای رامین ... دوستان خانوادگی رامین ... همسایه های مامان بزرگ رامین ... و اعضای خانواده رامین و غیره نشستیم

همه هم به ترتیب ازمون میپرسیدن کی هستیم و کف کردیم اینقدر گفتیم دوست رامینیم ... دوست رامینیم

در اون حین آنی جون جون ما یک خسارت مالی به این خاندان سید بزرگوار زد که باعث خنده و شرمندگی شد girl_impossible.gif... آخه نه که نگاه همه کم رو ما دو تا بود ... بیشتر هم شد

هر لحظه مون رو زیر نظر داشتن و مراقب بودن تا سقف خونه شون رو پایین نیاریم

از بس که شر بازی در آوردیم

موقع اوج خوش به حالی ( یعنی خوردن غذا ) 36_1_51.gifما به همراه رامین و مامانش رفتیم تو سالن تا به شکممون حال بدیمconnie_49.gif

خود منم تا اون موقع مامی رامین رو ندیده بودم ... و وقتی دیدم چشمام یک کمی گرد شد

آخه مامان اینقدر خوشگل ؟ مامان هم اینقدر خوش هیکل ؟ مامان این همه باحال ؟ مامان فروردینی ؟ ( هم ماه تولد من ... به افتخار فروردینی ها بزن اون کف قشنگه رو )

موندم چرا رامین سر مامانش نرفته

خلاصه اونجا خیلی بخور بخور بود و من و آنی کلی خوش گذروندیم  - کمی با رامین اختلاط کردیم و خندیدیم و دست به سیاه و سفید نزدیم تا اینکه همه رفتن و ما موندیم

در اون حال من و آنی کمی از پرویی مون خجالت کشیدیم و با اکراه هر چه تمام تر تصمیم گرفتیم برگردیم خونه هامون - برای همین خیلی اجباری خداحافظی کردیم 

لازم به ذکره که آنی هنوز اون خسارت مالی رو هم به عهده نگرفته و به قولی از زیرش در رفتhysteric.gif

از اون روز به بعد ما سه تا شدیم سه تا ملوسک خوشگل ناز نازی made by Laie


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/17ساعت 4:53 PM  توسط همیلا  | 

باي باي

 

 

 

                       ما ميخوايم اينجا رو تخته كنيم

                            دوستان حلال كنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/23ساعت 5:44 PM  توسط رامینا  | 

ای خدا ای خدا

ای خدا

ای خدا

دیدید چی شد ؟

منی که از اول دبیرستان با آنی دوست شدم

منی که 8 ساله با آنی جیک و پیکمون با همه

مایی که دوستای فوق العاده صمیمی بودیم

مایی که هفته نبود بگذره و نریم بیرون ولگردی و شوت بازی در بیاریم - تازه بعضی روزا سه بار میرفتیم بیرون

آنی ای که پارسال نیمه شعبان عقد کرد

آنی ای که جمعه گذشته عروس بود و منم جز مهمونای ویژه ش بودم

دیدی چی شد ؟

یادتونه تو پست قبل گفتم قراره برم و عروسیش رو بترکونم ؟

یادتونه گفتم تو عروسی دوست صمیمی آدم حس صاحب مجلس دست میده ؟

دلم واسه خودم میسوزه

چقدر واسه عروسیش ذوق داشتم

مثل خواهرم بود

نشد برم عروسیش

جمعه کلی فشن کردیم و راهی تهران شدیم که بریم عروسی

اما خدا زد تو حال ما و ماشینمون خراب شد

فکرش رو کنین

با آرایش و موی اجق وجق و لباس عروسی و دامن و ... 4 ساعت کنار خیابون ایستاده بودیم

هر مکانیکی رو آوردیم . نفهمید چرا ماشینمون یک در یک خاموش کرده

همه چیزش سالم بود اما دلیل خاموشیش برای همه گنگ بود

فقط میخواست من به عروسی صمیمی ترین دوستم نرسم

منم که همون جا رو صندلی پارک نشستم و کلی گریه کردم

آخه من کجا دوست 8 ساله ی صمیمی که از اول دبیرستان با هم بودیم و جیک و پیکمون با هم بود و هر هفته تلپ سیگ بیرون بودیم و نیمه شعبان عقد کرده و جمعه گذشته عروسیش بوده گیر بیارم؟

ای خدا

ای خداgirl_impossible.gif


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/04ساعت 6:2 PM  توسط همیلا  |