ديدار يك ساعت و نيم من و همي!!!
سلام جيگملاااااا
چطورين؟!؟!
مارو نبينيد خوشحاليد؟!؟!؟!
بلاخره من و هميلا موفق شديم بعد از 5ماه همو ببينيم!!!!
پنج شنبه هفته پيش بود.
از اونجايي كه من كارمند شدمو وقتي واسه اومدن به اينجا ندارمو هميلا هم كه كامپ نداره با تاخير اومدم شما ببخشيد به بزرگيتون
چون ما سمنان عروسي دعوت بوديم و همي جون هم ميخواست بره سري به دانشگاه بزنه ما تصميم گرفتيم كه يه ديدار يكي دو ساعته كوتاه اما پرباري باهم داشته باشيم...
صبح به همي اس دادم كه هروقت رسيدي بهم بخبر كه يجايي باهم قرار بذاريم تا بعد مدتها همو ببينيم
و ما توي ايستگاه اتوبوس باهم قرار گذاشتيم.
هر دو از ديدن هم خشكمون زده بود.
چون هم اون كلي تغيير كرده بود هم من..
فك كنيد بعد از 5ماااااااااااااااااه!!!!!!!!!!!
هي واي من!!!!
بعد از كلي ماچ و روبوسي پياده راهي دانشگاه شديم..
واااااااي خداي من دانشگاهم تو اين مدت كلي تغييرات داده بود
درب ورودي جديد طوري كه بقول همي از يه قسمت وردد پسمرا و دخمرا رو جدا كردن بعدش كه ميرن داخل حياط دوباره با هم قاطي ميشن..
ماكه فلسفش و نفهميديم شما فهميدين بماهم بگيد؟!؟!؟!
خلاصه مارفتيم داخل حياط از اونجايي كه من با تريپ عروسي رفته بودم سمنان(حالا نه به اون خفني كه شما ميفكريد) و ازاونجايي كه دانشگاه ماهم ادم شده و واسه خودش اداب و رسومس يافته از همون جلوي راهرو ما نتونستيم جلوتر بريم..
گپ كلام..همي رفت برنامه كلاسي رو ديدو من هم داخل حياط منتظر او نشستم.
بعد همي مارو چسبيد كه بايد شيريني كارمند شدنت رو بدي(بقول داييم كاربند)
ماهم گفتيم بريم پاتوق هميشگي و رفتيم.
اونجا هم تغييراتي كرده بود طوري كه پسمر توت فرنگي با سردي باما برخورد كرد!!
اه اه تازه كيفيت ذرت مكزيكيشم پايين اومده بود.!!!
پسره.....بيخيال
بعدش همي جون چون ديرش شده بود بايد ميرفت تا به اتوبوس برسه دخي عمم اومد دنبالمون تا هميلا رو برسونيم ترمينال..
اي دل غافل كه دوباره همي به اتوبوس نرسيدو اتوبوسش رفته بود...
همي مجبور شد كه با شخصي بره كه نيدونم چقد هزينش شده بود ولي همي خيلي عصباني شده بود از تورم كرايه هاي داخل شهر و بيرون شهر..
هي واي بر مردمان اين شهر..!!
خلاصه اين بود ديدار يك ساعت ونيم من و همي جون
مادرهر شرايط و زماني باشم ولي دركنار هم باشيم بهمون خوش ميگذره..
اميدوارم به شما هم خوش بگذره.
باي باي تا نيدونم كي!؟!؟!



... آخه رامین خودش اینجا رو بیخیال شد

)

... دوستان خانوادگی رامین
... همسایه های مامان بزرگ رامین
... و اعضای خانواده رامین
و غیره نشستیم
... آخه نه که نگاه همه کم رو ما دو تا بود ... بیشتر هم شد

ما به همراه رامین و مامانش رفتیم تو سالن تا به شکممون حال بدیم
مامان هم اینقدر خوش هیکل ؟
)
و دست به سیاه و سفید نزدیم تا اینکه همه
رفتن و ما موندیم
- برای همین خیلی اجباری خداحافظی کردیم 


